کودک دوست داشتنی من

متن مرتبط با «رفتن» در سایت کودک دوست داشتنی من نوشته شده است

گرفتن دومین مدال طلا 22/06/98 جمعه

  • نیلوبلاگ

    سلام زندگی به قول خودتxa0گل گل گل هستی پیش همه تک هستیگل گل گل هستی پیش همه ناز هستیفدای تو بشم الهیxa0xa0...

    ادامه مطلب
  • رفتن به قفس خرگوش 98/06/20

  • نیلوبلاگ

    20/06/98xa0 با گروه خودمون گروه کودکان شاد رفته بودیم مدرسه طبیعت کاوشگر، برای اولین بار رفتی تو قفس خرگوش و بهشون دست زدی...

    ادامه مطلب
  • رفتن به قشم با قطار29/11/97 تا 4/12/97

  • نیلوبلاگ

    xa0برای اولین با سوار قطار شدی رفتن مون خیلی با استرس بود عین برگشتمون. من مجبور شدم برم سر کار. وسایل رو آماده کرده بودم. فقط قرار بود بابایی اسنک بپزد و گاز رو بردارد. دیر اومدید دنبالم. بابا میگفت تو...

    ادامه مطلب
  • ژیمناستیک سال 98 و گرفتن اولین مدال طلا در تاریخ 15/06/98

  • نیلوبلاگ

    عزیز دلم پارسال دو ماه بردمت کلاس باله پیش خانم ملکپور وقتی پاییز شد و گفتند کلاس ها دیگه باشگاه انقلاب تشکیل نمیشه و باشگاه پارس (توی زیر زمین) تشکیل میشه بخاطر نبودن هواکش و نور مناسب خیلی تمایل به ...

    ادامه مطلب
  • گرفتن تولد 3/9/97 خونه باباجون پایینی

  • نیلوبلاگ

    مادر قرار بود یه آش برای رفتنت به پیش دبستانی بپزد و تا الان طول کشید قرار شد روز شنبه 3/9/97 مصادف با تولدت و شبش هم میلاد حضرت رسول(ص) و امام جعفر صادق (ع) بود بپزد. بعد از اداره با هم رفتیم پایین و...

    ادامه مطلب
  • رفتن به مدرسه طبیعت روز جمعه 9/9/97

  • نیلوبلاگ

    مامان جون گفت ستایش و نیایش اومدند شهرکرد شب زنگ زدم به زن دایی سهیلا و گفتم بچه ا فردا بیدار شدند بیان خونه ما و گفتم بابای عسل میاد دنبالشون. با گروه خلاق هماهنگ کردم که فردا برنامه مدرسه طبیعت رو ب...

    ادامه مطلب
  • رفتن برای شام غریبان 29/06/97

  • نیلوبلاگ

    بابایی همیشه دوست داره شام غریبان, رو شهرکرد باشه که برود اهل قبور. واسه همین پنج شنبه عصر از خونه مامان جون اینها برگشتیم. البته شب هم باید میرفتیم مراسم و ختم قران محمد خدا بیامرز نوه عمه ام. وقتی رس...

    ادامه مطلب
  • رفتن به پیش دبستانی شنبه 31/06/97

  • نیلوبلاگ

    قربونت برم لباس های خوشگلت رو هفته قبل تحویل گرفتیم وای که چقدر بهت میاد. فدای مقنعه ات بشم. الهی من دورت بگردم جمعه با بابایی رفتیم و کفشی که خودت انتخاب کردی خریدیم. کلی ذوق کردی و دیگه از پات درشون...

    ادامه مطلب
  • رفتن به شمال 5/7/97

  • نیلوبلاگ

    قربونت بشم طبق برنامه ایی که از دو ماه قبل داشتیم پنج شنبه عصر به طرف قم حرکت کردیم و شب رو توی یک خونه ویلایی در قم موندیم تو عزیز دلم خوابت برده بود. واسه همین تصمیم گرفتیم شام بخوریم (ماکارانی درست...

    ادامه مطلب
  • رفتن به یزد و کویر

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه 17/08/96 xa0با بابایی و دو تا مامان جون ها رفتیم یزد به عمه مهتاب سر بزنیم. خدا رو شکر سفر خوبی بود. بخصوص کویر. خیلی بهمون خوش گذشت. پنج شنبه صبح رفتیم توی شهر و یه گشتی زدیم اما هه جا بخاطر چهلم امام حسین بسته بود. بعد اومدیم خونه و ناهار خودیم. مامان جون ها رفتیند امام زاده و ما هم ساعت 6 رفتیم پیششون و زیارت کردیم. و بعد رفتیم دنبال عمه مهتاب. بین راه رسیدن به محل عمه، اسباب بازی خریده بودی . ماهیگیری بود. و باید با قلاب ماهی ها رو که در حال حرکت بودند میگرفتیم.xa0خیلی طول کشید تا د...

    ادامه مطلب
  • رفتن به مهد کودک 28/06/96

  • نیلوبلاگ

    سلام ناناز خانم ،خانم خانم ها ، زندگی من، دار و ندارم ،عمرم، مونسم، جیگرم معصومم مهربونم یکی یدونه ، ستاره من، خورشیدم خوبی جیگرم. نمیدونم الان که داری این رو میخونی چند سالته و اوضاع و احوال همگی مون چطوریه. از خدا میخوام دنیا به کاممون باشه جیگرم دیشب خیلی ذوق داشتی همش در مورد مهدت حرف میزدی. روز قبلش من و و با عمه مهسا رفتیم لوازم تحریری که لیست از مهدت گرفته بودم رو خریدیم. کلی ظرف غذا . خیلی توی پلاسکوها دور زدیم تا بلاخره یه چیزهایی خریدیم. شبش اسمت قشنگت رو روی همشون نوشتم . خودت م کمک ک...

    ادامه مطلب
  • رفتن به یزد و کویر

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه 17/08/96 xa0با بابایی و دو تا مامان جون ها رفتیم یزد به عمه مهتاب سر بزنیم. خدا رو شکر سفر خوبی بود. بخصوص کویر. خیلی بهمون خوش گذشت. پنج شنبه صبح رفتیم توی شهر و یه گشتی زدیم اما هه جا بخاطر چهلم امام حسین بسته بود. بعد اومدیم خونه و ناهار خودیم. مامان جون ها رفتیند امام زاده و ما هم ساعت 6 رفتیم پیششون و زیارت کردیم. و بعد رفتیم دنبال عمه مهتاب. بین راه رسیدن به محل عمه، اسباب بازی خریده بودی . ماهیگیری بود. و باید با قلاب ماهی ها رو که در حال حرکت بودند میگرفتیم. xa0خیلی طول کشید تا ...

    ادامه مطلب
  • رفتن به صدا و سیما و شرکت در برنامه سلام بچه ها روز شنبه20/05/96

  • نیلوبلاگ

    روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم xa0زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردمxa0 شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت. قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ ...

    ادامه مطلب
  • رفتن به صدا و سیما و شرکت در برنامه سلام بچه ها روز شنبه20/05/96

  • نیلوبلاگ

    روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم xa0زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردمxa0 شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت. قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ زدم و گفتنم...

    ادامه مطلب
  • رفتنت به پیست چلگرد کوهرنگ برای اولین بار8/11/95

  • نیلوبلاگ

    بعد از ظهر روز پنج شنبه7/11/95 به همراه عمه مهسا و دایی مش علی و عمه نارنج و مامان جون و زن دایی با ستایش و نیایش رفتیم کوهرنگ. خیلی بهمون خوش گذشت شب تا دیر وقت بیدار بودید عمو امید علی هی حرص میخورد و عمه نارنج مثل تبلیغات تلویزیون هر چند دقیقه یک بار می اومد و تذکر میداد بخوابید و البته شما ا تج...

    ادامه مطلب