بابایی همیشه دوست داره شام غریبان, رو شهرکرد باشه که برود اهل قبور. واسه همین پنج شنبه عصر از خونه مامان جون اینها برگشتیم. البته شب هم باید میرفتیم مراسم و ختم قران محمد خدا بیامرز نوه عمه ام. وقتی رسیدیم خوابت برد و زمان برد تا بیدار شدی . نه علرفه اینها خونه بودد و نه پایینی ها . و نمیدونستیم تو رو کجا بذاریم واسه همین مجبور شدیم برای, اولین بار ببریمت اهل قبور. البته بابا گفت احتمالا چون همه جا شمع روشن هست خوشت میاد. تو رو برد و قبر های مادربزر هامون رو نشونت داد. قبرهایی که روشون تزیینی بود یا با خط درشت نوشته شده بود میگفتی قشنگه. قبر مادربزرگه بابا رو هم گفتی قشنگه. اونجا عارفه و دختر خاله هاش و عمه فریده رو دیدیم گفتد مهرسا خوابش برده و عمو نفس تو ماشین پیشش مونده. ما هم وقتی تو گفتی ختم قران نمیایی بردیمت و سپردیمت به عمو نفس. البته خیلی عمه اینها دیر اودند و کلی طول کشید و من هی زنگ میزدم به عارفه که ببینم کی میاد پیشت. خلاصه خیلی اذیتو خسته شدی البته از دید من. اما بعد که رفتی خونه دایی پیش ارفه بهش گفتم باهات بازی کنه. گویا اولش بازی نکرد و خودت بهم زنگ زدی که بیام دنبالت. اما بعد که خودم به عارفه گفتم گویا کلی بهتون خوش گذشت که با خوشحالی اومدی و کلی خندیده بود.
تا چند وقت هر چیزی میدید مثلا یه منبع آب مانندی که شمال دیده بودیدم حالت مکعب مستطیل بود و خیلی بلند بود گفتی مامان مزار رو ببین چقدر بزرگه . تا مدتها هر چیز چهار گوشی میدید همین رو میگفتی و میپرسیدی حیوانات ، سوسک ها رو هم خاک میکنند.
و هر بار تو اینها رو میگفتی من ناراحت میشدم که چرا تو رو بردیم اهل قبو. البته اون شب خیلی شلوغ بود و پر از بچه. و اصلا عزاداری نبود من تا حالا سعی کردم هیچ مراسمی نبرمت که تو ذهنت نمونه. کاش شام غریبان هم نمیبردمت اهل قبور. البته خدا رو شکر از وقتی مهد میری انکار دیگه کاملا فراموش کردی این قضیه رو. خدا رو شکر.
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 4:49