روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردم شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت.
قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ زدم و گفتنم زودتر بیاد دنبالم. اومدیم خونه باباجون و همون جا لباس هات رو پوشیدم و غذابرات برداشتمو سریع رفتیم صدا و سیما. یه مینی بوس اونجا بود که پر از بچه بود و میخواست حرکت کنه. یه مربی که مامان یکی از بچه ها هم بود ونجا بود و فقط به اون اجازه دادند باهاتون تا محل ضبط برنامه بیاد. هر چه بقیه مادرها اصرار کردند قبول نکردند و گفتند فقط یک مادر کافیه. خلاصه بردنتون. و گفتند ساعت 4 بایید دنبالشون. من هم با بابا رفتم خونه و ناهار خوردم. ساعت یک ربع به چهار صدا و سیما بودیم. اما ساعت 5:30 شما رو اوردند. کای خسته شده بودی. زنگ مه بچه ا ز خستگی و گرما پریده بد. همهمادرها به بچه هاشون آب میدادند. برگشتنی برامون تعریف کردی که اونجا خیلی گرم بود و سه تا برنامه ضبط کردند. یکی برای جشنواره تهران(عروسی گل آقا) بود و یکی هم برای یه برنامه دیگه و یکی هم برای برنامه بچه ها سلام که روز چهارشنبه 24/05/96 ساعت 5 عصر نشونش دادند. دیگه دوست نداری بری صدا و سیما ومیگی من دیگه نمیرم اونجا. ظاهر رو که ما میبنیم فکر میکنیم به بچه ها خوش میگذره. اما حتی یه شکلات هم به بچه ا ندادد و فقط بعهشون میگفتند هر وقت گفتیم دست بزنید و این شعر رو با ما تکرار کنید. فقط به فکر ضبط برنامه بودند و کاری نکردند به بچه ها یک ذره خوش بگذره. واقعا متاسفم برای مجری و کارگردان تلویزیونی که فقط به خاطر ضبط برنامه این کار رو انجام میده
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:11  توسط
|
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: برنامه, نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 3:15