بعد از ظهر روز پنج شنبه7/11/95 به همراه عمه مهسا و دایی مش علی و عمه نارنج و مامان جون و زن دایی با ستایش و نیایش رفتیم کوهرنگ. خیلی بهمون خوش گذشت شب تا دیر وقت بیدار بودید عمو امید علی هی حرص میخورد و عمه نارنج مثل تبلیغات تلویزیون هر چند دقیقه یک بار می اومد و تذکر میداد بخوابید و البته شما ا تجهی نمکردید البته سر و صدا هم دیگه نکردید. آخر شب باهاتون بازی جمله ساختن و متضاد ها رو کار کردم که خیلی خوشتون امد و بعد براتون کتاب داستانهایی که برده بودی رو خوندم. و آخرش به زور خوابیدید. موقع اذان بیدارم کردی که بری دستشویی. بی سر و صدا و آروم بردمت که کسی بیدار نشه. آخه دو تا اتاق خواب داشت و یه هال. من و تو ستایش و نیایش و زن دایی سهیلا . سه تا تخت رو بهم چسبوندیم و خوابیدم و تو یه اتاق دیگه روی سه تخت . خاله عاطفه، خاله ساهره و خاله سلیمه و عمه مهسا خوابیدند. و پایین تخت مامان جون و عمه نارنج و زن دایی ملوک خوابیدند. و توی هال هم عمه امیدعلی و دایی مش علی و بابایی و عمو علی خوابیدند.
بعد که از دستشویی برگشتیم با اینکه خیلی شسته بودمت اما اصرار داشتی باز هم برگردیم و بریم و بشورمت. خیلی حساس هستی. خواستیم بریم که دیدم یه نفر رفته دستشویی فکرکنم مامان جون بود کلی هم کشش داد. خلاصه موفق شدیم و رفتیم. بعد که برگشتیم تو اتاق ازم آب خواستی. من هم گفتم مامان کاش همون موقع میگفتی. حالا چطوری برم که سر و صدا نشه و اینها هی غر نزنند. برگشتی و گفتی یعنی یه آب هم نمیتونیم بخوریم. قربونت بشم با این حرف زدنت.
تا ما برگشتیم عمو علی رفت توی دستشویی. من هم چون لباس تنم نبود و نمیخواستم برم. ولی پیش خودم گفتم سریع میرم و بر میگردم و همین کار رو هم کردم.
البته بعد دایی و عمو بیدار شدند وکلی سر و صدا کردند که بابایی هم بهشون غر زد و فردا صبح هم خاله ها باهاشون دعوا کردند. خخخخخ
بعد از خوردن صبحانه مفصل که تو و نیایش نیومدید. و من بعد خامه و و پنیر و گردو براتون اوردم که تو فقط خامه خوردی و اون هم پنیر و گردو. بازی بازی بهتون صبحانه دادم. شما ها هم به منظزه زیبای بیرون و بارش برف نگاه میکردید و صبحانه میخوردی.
مهمانسرای اداره روی تپه است و منظره بیرون که پوشیده از برف بود فوق العاده زیبا بود.
بعد از صبحانه همه زود اماده شدندو بجز اون سه خانم رفتند پیست. من و تو بابایی دیر اماده شدیم . جون من مشغول دادن صبحانه به شماا بودم. ولی بعد سه تایی رفتیم و برف بازی کردیم. اونجا هر کاری فقط یه مسیر کوتاه رو رفتی بغل بابایی. و همش میخواستی من بغلت کنم. من هم از خدام بود اما چون شیب داشت و سر بالایی بود نفس کم می اوردم. خلاصه هر جور بود رفتیم بالا پیش آبشار و به بقیه ملحق شدیم. بعد از برف بازی. بخاطر اینکه بارش زیاد بود نشد برم و تیوپ سوار بشیم. بقیه هم یخ زدند. لباس تو و من مناسب بود. و چکمه های تو هم عالی بود. ولی بخاطر بقیه ما هم برگشتیم. برگشتنی به خونه کلی ماجرا داشتیم. قفل شدن در ماشین مون.(دایی ماشین رو روشن کرد که گرم بشه. بعد در رو بسا یادش رفت سویچ رو در بیاره. در ماشین قفل شد) ما ها همهوسایل رو اورده بودیم و درب مهمانسرا رو بسته بودیم. به زور وسایل و خودمونرو توی ماشین های دیگه جا دادیم. فکر کنم 40 دقیقه طول کشید تا در ماشین باز شد. بعد رفتیم که از آشنایی که همون جا اتفاقی بابایی و عمو امید علی پیدا کرده بودند زنجیر چرخ بگیریم که بابای از خود گذشتگی کرد و زنجیرها رو داد به عمو علی. خلاصه بجز ماشین ما سه ماشین دیگه زنجیر چرخ داشتند. و ما اولین ماشین بودیم که خدا رو شکر رسیدیم خونه. ماشین عمو ت راه خراب شد. البته نزدیک شهرکرد. و بکسلش کردند. شب هم با ستایش و نیایش کلی بازی کردی. و اونها بعد از شام رفتند. خلاصه و خدا رو شکر به همه و به تو یکی یدونه خوش گذشت. ان شااله همیشه شاد باشی عزیز دلم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 12:26 توسط |
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:39