رفتن به شمال 5/7/97

خرید بک لینک

قربونت بشم طبق برنامه ایی که از دو ماه قبل داشتیم پنج شنبه عصر به طرف قم حرکت کردیم و شب رو توی یک خونه ویلایی در قم موندیم تو عزیز دلم خوابت برده بود. واسه همین تصمیم گرفتیم شام بخوریم (ماکارانی درست کرده بودم از خونه)و بعد بریم زیارت که تو هم خوابت رو کرده باشی. غذای تو رو هم توی ظرف غذات گذاشتم که وقتی بیدار شدی بهت بدم. توی خواب بردمت. موقع ایی که به حرم رسیدیم بیدار شدی. من و شما با هم رفتیم زیارت و بابایی هم رفت طرف مردها برای زیارت. بین راه غذات رو بهت دادم. وقتی رفتیم خونه. کلی ذوق حیاطش رو کردی. صبح هم با بابای رفتید نون داغ خریدید و با نظر تو توی حیاط یه صبحانه عالی خوریدم. و بعد از اینکه کمی در پارک سر کوچه بازی کردی راه افتادیم بسمت قزوین. توی پارک قزوین بعد از کلی که بابایی تونست نون باگت گیر بیاره رفتیم و ناهار که سالاد الویه ایی بود که تو خونه درست کرده بودم خوردیمو بعد از بازی کردن تو باسرسره و تابی که در پارک بود راه افتادیم بسمت منجیل و رودبار و بعد از خرید زیتون به سمت رشت رفتیم . بارون ریز و قشنگی توی رشت می اومد که بابا عاشقش بود. همم مهمانسرای سبزه میدون (شهرداری) بودیم البته طبقه اولش که تمیز تر از طبقه سوم بود. سرایه دارمیگفت طبقه دوم رو هم تازه بازسازی کردیم و تمیز تر از این طبقه هست اما دوطبقه بالا پر بودند.

شامه دمپخت با ماهیچه ایی که از خونه اوردیم خوردیم. و رفتیم شهرداری یک کم قدم زدیم تو خیلی خوابت می اومد واسه همین زود برگشتیم. و بابا تا الان همش میگه کاش اون شب بیشتر زیر اون باران میموندیم و قدم میزدیم

صبح 7/7/97 رفتیم ییلاق های گیلان به طرف ماسال روستای اولسبلنگاه رفتیم که هرچقدر از زیباییش بگم کمه. خیلی از جواهر ده قشنگتر بود. رفته بودیم انگار بلای ابرها. وقتی از کوه بالا میرفتیم اینقدر مه بود و باران که به ببا گفتم برگرد و بابا برگشت و یه جای رویایی جوجه خوردیم ولی بعد بابا گفت با صاحلب اینجا صحبت کردم گفت راهی تا بلای کوه نمونده. بریم؟ من هم قبوال کردم و دوباره رفتیم بلا و از هتل فردین معصومی برای بار دوم گذشتیم مه همه جا رو گرفته بود. تو پنجره رو پایین داده بودی و میگفتای داره ابر میخورم. خیلی جالب بود به لالاترین نقطه اش که رسیدیم یه دشت دیدیم که هوا آفتابی وگرم بود. گوسفندها داشتند میچریدند . مردم نشته بودن انگار زیر پای ما ابر و مه بود. کلبه های چوبی برای اجاره اونجا بود. کلی بهمون خوش گذشت البته سگ زیاد اونجا بود که خیلی راحت از کنار ما رد میشدند بدون اینکه با ما کاری داشته باشند اما منوت میترسیدیم و تو تمام مدت بغل بابا بودی.

شب هم رفتیم شهرداری. موقع محرم که بود چایی خونه هر شب چایی نذری میدادند تو هم رفتی و توی ایستگاه نقاشی یه نقاشی زیبا کشیدی . امشب سالگرد عروسیمون بود.

و تو به بابایی گفتی بریم برای مامان کادو بخریم و بابا گفت چی بخریم. بهش گفتی طلا بخریم یا از مامانبپرسیم ببینیم چی دوست داره. و بابا هم این پیشنهاد رو که بهتر بود پذیرفت. خخخخ

تو اومدی و خیلی سنجیده طوری که من نفهمم پرسیدی مامان دوست داری چی کادو بگیری و من هم گفتم فعلا دمپایی رو فرشی.

اون شب رو قال گذاشتیدو رفتید برام دمپایی خریدید. خیلی جالبه از دو روز قبل هی به من میگفتی مامان من و بابا فردا با م میخواییم یه جایی بریم اما تو نیا. و من م گفتم دختر و بابا میخوان با هم خلوت کنند چه خوب. بهتون خوش بگذره. همش فکرمیکردم میخوایید برید بستنی بخورید. تا اون موقع که ازم پرسیدی کادو پی دوست داری متوجه نشده بودم میخوای برام کادو بخری.

قربونت بشم. بابا میگفت کلا همش نقشه تو بود.

فردا رفتیم انزلی و دریا رفتیم کلی بازی کردیم. ناهار هم توی رستوران دو سال پیش ناهار خوردیم. و شب م همون برنامه شب قبل رو داشتیم. البته رفتیم دمپایی ها رو تعویض کردیم و من و تو ست هم خریدیم.

دوشنبه رفتیم لاهیجان و اونجا هم شما رو بردیم شهر بازی بالای شیطان کوه. یه چایی عالی خوردیم و بعد از خرید چای به طرف رامسر رفتیم. بابا خیلی راحت ما رو پیش خونه خانم ابراهیم زاده برد. البته ایشون خونه نبودند و بعد از کلی دور زدن یه جای تازه ساز و تمیز پیدا کردیم با قیمت عالی سه شب 160 هزار تومان. سوییتش تازه ساز و خیلی تمیز بود. کلا انگار فقط یکی دو بار داده بودند اجاره.

صبح هم رفتیم تلکابین و چقدر عالی بود اونجا چای خوردن ومیوه خوردن و بعد تو و بابا بستنی هم خوردید. اونجا با ژست هایی که میگرفتی همه رو محو خودت کرده بودی. همه قربن صدقه ات می رفتن,د و من میترسیدم از چشنم و نظر. مادرم دیگر و هنوز اون تفکرات سنتی همراهم است به جرات میتونم بگم ما ایرانیها همه اینطوری هستیم

بعد از تلکابین رفتیم دریا و تو کلی بازی کردی. شب باز هم رفتیم دریا. فردای اون روز11/07/97رفتیم کاخ شاه و بعد هم 2000 و 3000 که عالی بودند. یه ناهار عالی هم اونجا خوردیم و کلی با لباس قاسم آبادیت عکس گرفتی. پنج شنبه خیلی دیر شد تا وسایل رو جمع کنیم و دیر حرکت کریدم تو راه هم می ایستادیم و یک کم صنایع دستی و سوغاتی خریدم. تو جاده چالوس بابا از رستوران معروفه میرزا قاسمی خرید که خیلی خوشمزه بود. این رو مینویسم که در آینده بدونیم کجا باید چی رو بخریم و بخوریم باقلی قاتوق خیلی بد مزهخ بود یعنی ما دوست نداشتیم. یه جا تو راه بابا کباب جگر خرید . و از بستی معروف هم بستنی وفرنی خریدیم. تو ترافیک مونیدم و هوا تاریک د. از شهریار سر درآوردیم و بعد هم خدا رحم کرد با یه سگی که قول بود تصادف نکردیم. ساعت 12:30 دلیجان بودیم و رستوران همای سعادت. یه شام خوشمره خوردیم البته اردورش تموم شده بود. یه چرتی بابا تو نماز خونه زد و تو همتو نماز خونه خانمها بعد از خوندن کتاب قصه ایی که اونجا بود خوابیدی. من میترسیدم بخوابم یکی تو روبدزده. ساعت 3 به بابا گفتم با بریم. و حرکت کردیم. بابا بعد از یک ساعت رانندگی احساس خواب آلودگی کرد کنار یه راهدارخانه نگه داشت تا کمی بخوابیم. همون کم خوابیدن شد تا 6 صبح و بعد که بیدار شدیم اومدیم تا قبل از نجف آباد . البته بین راه هی 10 دقیقه ایی چرت زدیم. ساعت 9 رسیدیم شهرکرد. و نان گرم خریدیم برای صبحانه. به خواسته تو که خیلی دلت برای پاینی ا تنگ شده بود و گفته بودی هر ساعتی از شب که رسیدیم بریم پایین. و گفتی دلت برای همه خیلی تنگ شده امابرای عمه مهسا یک کم بیشتر تنگ شده. ما هم صبح رفتیم پایین. خدا رو شکر به لامتی یه سفر عالی رو گذروندیم. البته اشتباهمون این بود که شب دلیجان نموندیم. و صبح هم یه صبحانه خوشمزه همای سعادت میخوردیم و بعد حرکت میکردیم

کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 157 تاريخ: جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 4:49

صفحه بندی