برای اولین با سوار قطار شدی رفتن مون خیلی با استرس بود عین برگشتمون. من مجبور شدم برم سر کار. وسایل رو آماده کرده بودم. فقط قرار بود بابایی اسنک بپزد و گاز رو بردارد. دیر اومدید دنبالم. بابا میگفت تو اماده نمیشدی.
بابا گاز رو نیورده بود و بنزین هم نزده بود. با حرص رفتیم و گاز رو برداشتم و اتاق نامرتب رو جمع کردم. و رفتیم اصفهان. توی مسیر لباس هایی که داداش محمدرضا گرفته بود و کوچیک بود رو گرفتیم و رفتیم. توی راه مسخره بازی در اوردیم و اسنک خوردیم. خدا رو شکر یک ساعت قبل از حرکت رسیدیم به راه آهن. چقدر ذوق کردی وقتی قطار دیدی . خدا رو شکر یه خانمی که تو کوپه ما بود رفت پیش اقوامش و ما سه نفر تنها بودیم. خیلی خیلی از قطار خوشت اومد رفتی تخت بالایی و برای خودت مثلا اتاقش کردی و نقاشی کشیدی
وقتی رسیدیم بندرعباس صبح زود بود سریع تاکسی گرفتیم و رفتیم کشتی رانی از اونجا هم بلیط گرفتیم و رفتیم قشم توی کشتی هم کلی ذوق میکردی. اونجا با یه ماشین رفتیم که بهمون یه سوئیت معرفی کرد . صبحانه خوردیم و زدیم بیرون. بابا یه ماشین دربست کرد و کل قشم رو دیدیم دره ستاره ها، جزایر ناز ( کلی اونجا آب و موج بازی کردی) ، جنگل حراء ، روستای طبل، قلعه پرتغالی ها، ناهار هم رستوران سهیلی خوردیم تومیگو سفارش دادیف بابا هم ماهی و من خرچنگ و صدف. که وقتی قیافه شون رو دیدم پشیمون شدم و ماهی سفارش دادم. خیلی گرسنه شده بودیم.
خلاصه بهمون خیلی خوش گذشت. شب رفتیم سیتی سنترها اما اینقدر خسته بودیم که چیزی نفهمیدیم
1/12/97 رفتیم درگهان و ناهار همون جا تو بازار از خانم های دستفروش خریدم تو مرغ خواستی و من و بابا ماهی. غذاش خدایی خوب بود فقط جا برای خوردن نداشتیم که روبروی دریا پشت پاساژ کنار مغازه ها لب پیاده رو نشستیم وخوردیم
تا شب اونجا بودیم و بعد برگشتیم.
2/12/97 روز پنج شنبه یک کم توی بازار قدیم (خیلی کم قدم زدیم) ناهار از رستوران خریدیم و رفتیم پارک زیتون. اونجا غذا خوردیم و تو دستهات رو خالکوبی کردی با حنا ( یه دختر بچه برات انجام داد) کلی توی آب بازی کردی و بعد رفتیم درگهان . تا شب اونجا بودیم اما خسته.
برگشتنی از رستوران خاله غذاهای دریایی گرفتیمو بردیم خونه و خوردیم که تو صدف رو بیشتر از هشت پا دوست داشتی.
3/12/97 روز جمعه صبح خیلی زود رفتیم کشتی رانی و حرکت کردیم به سمت جزیره زیبای هرمز.
صبحانه نون محلی اونجا رو خریدیدم که دوست نداشتیم و نخوریدم و بعد تخم مرغ بابا خردید. تمام سفر عالی بود هرمز واقعا زیبا بود. حیف که یه همسفر مشهدی داشتیم که وقتی موقع برگشت توی کشتی من فهمیدم چه کلاهی سرمون گذاشته از دست بابا عصبانی شدم و همین شد یه دعوا و ناراحتی که تا خود قشم هم طول کشید. الان که فکرش رو میکنم ارزش اون حرص خوردن و حرص داد بابا و ناراحت شدن سه تامون رو نداشت. نمیدنم چرا اینقدر ناراحت و عصبانی شدم. تو هیچ وقت این طور نباش. البته بعد حلش کردیم و باز هم بهمون کلی خوش گذشت. کلا سفر به یاد ماندنی و عالیه بود به هر سه خیلی خوش گذشت.
جزیره هرمز واقعا زیبا است خاک سرخ، جنگل حرا، دره رنگین کمان، دره مجسمه ها، کریستال،ساحل فرش، قلعه پرتغالی ها، بازار سنتی
خیلی از اونجا خوشمون اومد تو دره مجسمه ها رو خیلی دوست داشتی. یه قسمت هم خوابت برده بود.
شب رفتیم سیتی سنتر.
4/12/98 اول رفتی بازار قدیم و بعد رفتیم سیتی سنتر بیشترین خریدها مون رو این زمان با عجله انجام دادیم بخصوص صندل های تو . و بعد بابا از رستوران غذا گرفت برای ناهار و شاممون برای داخل قطار و من سریع کیف ها رو بستم اصلا زمان نداشتیم.. با آژانس رفتیم سوار کشتی شدیم اصلا زمان نداشتیمخدا رو شکر کشتی زود حرکت کرد. اونجا یه خانواده اصفهانی که تعدا زیادی بودند حرکتشون با ما بود و دیرشون شده بود.
با سرعت تمام و با همکاری سه تامون. ( تو هم خیلی همکاری کردی و کیف کمکمون جا بجا میکردی و مثل جت میدویدی) قربونت بشم نمیدونی چه استرسی هممون داشتیم تو از ما تندتر حرکت میکردی. اونجا یه ماشین گرفتیم و خدا اون تاکسی رو برامون رسوند مثل جت حرکت میکرد وقتی فهمید زمان نداریم . مسیر برعکس رفت که نزدیک بود اما برگشت چون یک طرفه بود خیلی طولانی میشد. بنده خدا ما رو سریع برد و خودش کیف ها مون رو حمل کرد کمک بابا و نو تو هم فقط میدویدیم. همه سوار قطار بودند و یه ثانیه دیگه میخواست حرکت کنه که من و تو رسیدیم و بلیطمون رو نشون دادیم مدیر قطار گفت سریع از همین واگن سوار بشید و بهشون گفتم همسرم هم پشت سر ما داره کیف ها رو از باربری رد میکنه . تو میترسیدی بابا به ما نرسه . خدا رو شکر بابا هم از اولین واگن وارد شد . بعد کیف ها رو کم کم اورد تو واگن خودمون و تو کوپه خودمون. اصفهانی ها نرسیدند و باید با آژانس میرفتند ایستگاه بعدی و سوار میشدند که کلی پول آژانسشون میشد.
خدا رو شکر اخر سفرمون هم عالی بو با ترس بود اما رسیدیم . اینبار تنها نبودیم و یه پسر جوانی بود که البته همش بالا بود و اصلا حرف هم نمیزد. موقع خواب منو تو پایین خوابیدیم و بابا بالا. پسره یزد پیاده شد. و فکر کنم ساعت 11 رسیدیم اصفهان خدا رو شکر ماشینون رو بابا اونجا تو پارکینگ زده بود و راحت برگشتیم خونه.
خدا رو شکر من و تو و بابایی یه سفر زیبا به قشم داشتیم که به هر سه مون خیل خوش گذشت.
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:00