رفتن به مهد کودک 28/06/96

خرید بک لینک

سلام ناناز خانم ،خانم خانم ها ، زندگی من، دار و ندارم ،عمرم، مونسم، جیگرم معصومم مهربونم یکی یدونه ، ستاره من، خورشیدم خوبی جیگرم. نمیدونم الان که داری این رو میخونی چند سالته و اوضاع و احوال همگی مون چطوریه. از خدا میخوام دنیا به کاممون باشه جیگرم

دیشب خیلی ذوق داشتی همش در مورد مهدت حرف میزدی. روز قبلش من و و با عمه مهسا رفتیم لوازم تحریری که لیست از مهدت گرفته بودم رو خریدیم. کلی ظرف غذا . خیلی توی پلاسکوها دور زدیم تا بلاخره یه چیزهایی خریدیم.

شبش اسمت قشنگت رو روی همشون نوشتم . خودت م کمک کردی و یه چند تا عسل با دست خط قشنگت نوشتی . قربون خطت بشم من.

کیف مهدت رو عمه مهسا از یزد برات خرید مارک rooh بود. به سفارش خودت کیف صورتی با عکس های اسب های دوست داشتنی.

دو روز قبلش با عموت هماهنگ کردم که فرناز خانم باهات بیاد مهد. شب که از خرید برگشتیم زن عموت زنگ زد و من هم داشتم باهاش صحبت میکردم که گفت تا در مورد مهد عسل صحبت کردیم که کی باهاش بره فرناز گفت خوب مامان من میرم . و وقتی من برات این رو تعریف کردم که فرناز خودش هم پیشنهاد داده که اون باهاتبیاد و سریع دستش رو بالا برده تو هی ذوق میکردی و برای همه تعریف میکردی.

سه شنبه رفتم سر کار و ساعت 8:30 پاس گرفتم و اومدم ونه. بیدارت کردم. تو هم ذوق میکردی و سریع لباس پوشیدی . برای هر دوتون ناهار و صبحانه و میوه و ظرف گذاشتم. بابا دیروز خواست برات مرغ بخره که جلوی پات بکشیم. عم پیمان که جدیدا مرغداری زده اون هم از نوع کوچک و مرغ محلی. گفت من مرغش رو میارم . من هم به شرطی که پولش رو جدا به شیرخوارگان کمک کنم قبول کردم. خلاصه رفتیم پایین. عمه فریده و دخترش بیدار بودند گویا مهرسا از خواب پریده بود. مادر و بابا جون هم منتظرت بودند. مادر ذغال روشن کرده بود و بابا جون هم زحمت کشتن مرغ رو کشید البته دور از چشم ماها. مادر و باباجون خواستند باهات روبوسی کنند که تو نذاشتی. و عمه هم طبق معمول بی احساس رفت حتی برای بدرقه هم نیومد. خیلی وقتها مکیخوام از کارهاش و ... بنویسم اما نمیخوام رابطت باهاش بد بشه. هرچند اینقدر تابلو و بد رفتا رمیکنه که تو متاسفانه متوجه شدی و گاها برای من میگی و شکایت میکنی که چرا مثلا عمه اسباب بازی های من رو میگیری و میده به مهرسا. و وقتی من میگم نهمن

قبل از اینکه پایین بریم خودمون هم برات اسفند دود دادیم و زیر قرآن ردت کرده بودیم.

بعد هم رفتیم دنبال فرناز خانم. اون هم آماده بود. خلاصه حدوا ساعت 9:30 روز سه شنبه 28/6/96 پاهای زیبایت رو توی مهد کودک آریان که امسال زیر نظر آموزش و پرورش آمده بود گذاشتی. خودم هم اومدم تو. شما ها رو راهنمایی کردند توی آشپزخونه تا صبحانه بخورید. من هم یک کم موندم و بعد رفتم اداره. و بابا هم رفت سر کارش.

اون روز گویا تولد یکی از بچه ها بود و مامانش کیک و ساندویچ الویه برای همه بچه اورده بود و کلی بهتون خوش گذشت و کلی با فرناز و بچه ها بازی کردی . بابا ساعت 13:30 اومد دنبالتون. و بعد امدید دم اداره و من هم باهاتون برگشتم خونه.

فرناز برات یه جامدادی عروسکی (موش بنفش) کادو داد که خیلی خوشت اومد. دست آجی فرناز درد نکنه.

عزیزم فردای اون روز یعنی 29/06/96 روز جشن مهد کودکتون بود. جشنتون ساعت 10 برگزار میشد. صبح خودم و بابا بردیمت مهد . اسفند دود داده بودن واستون. باهات اومدم تو اشپزخونه و صبحانه ات رو بهت دادم و بعد خداحافظی کردم و رفتیم. ساعت 13:30اومدیم دنبالت. خاله غزل میگفت که چند بار ازش پرسیدی مامانم اینا کی میان دنبالم. خسته شده بودی. من هم باهاتون اومدم خونه. پنج شنبه ها مهدتون تعطیله. با بابا تصمیم گرفتیم تا ساعت 12 بیشتر مهد نمونی که خسته نشی.

شنبه نبردیمت مهد. و رسما از 2 مهر دیگه بسلامتیتشریف بردیت مهد آریان با مدیریت خانم رخت افکن. مربی ات هم خاله غزل است.

روزهای اول خودم هم می اومدم تا مهد و بعد برمیگشتم اداره. صبحانه هم برات میذاشتم که تو مهد بخوری. اما بعد از ماموریت تهران که 18 مهر بود. گویا بابا توی ماشین بهت صبحانه داد و از اون روز به بعد خواستی که با بابا تو ماشین صبحانه بخوری. اینطوری خیلی دیر میرسی سر کلاست. اکثرا 9 صبح میرسی. یه روز با بابا تنها رفتی. خخخخ. برنامه ات رو تغییر داد.

از شنبه یعنی 22 مهر دیگه من رو اول پیاده میکنید و بعد خودتون دوتایی میرید مهد. صبحانه که قبلا نون قازی بود و الان شیر و عسل هست. رو تو ماشین میخورید. بین راه همیشه طرف راست را تو انتخاب میکنی و میگی ماشین های این سمت مال من و مامانه و سمت چپ هم ماشین هاش مال باباست. که اکثرا سمت ما ماشین بهتری وجود داره. بیشتر وقتها هم بابا نون گرم میگیره. البته میگم جدیداً دیگه نون نمخوری و شیر برات میذارم. نون رو من و بابا میبریم.

کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 215 تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 19:54

صفحه بندی