
عزیز دلم برای روز معلم همه کلاس پول روی هم گذاشتند و من مسیولیت خرید کارت هدیه و گل رو بعهده گرفتم.روز قبلش با تو و بابایی رفتیم و گل قشنگی و تقریبا بزرگ با قیمت مناسب خریدیم و کارت هدیه گرفتیم تو هم نقاشی زیبایی برای ایشون کشیدی خلاصه بعداز ظهر با مامان دوقلوها و بچه هاشون و فاطمه رحمتی مارال و خواهرش و مهدیه و مامانش و دیگه یادم نمیادرفتیم و روز معلم رو بهشون تبریک گفتیم فاطمه هم یه متن خوند و شما بچه ها با خانم معلم دور حیاط مدرسه دویدید و هوپ بازی کردید دل نمیکندید که بریم خونه اما بخا...
ادامه مطلب
دختر عزیزم به قول خانمت شاگرد اول کلاسی و چندین بار مدیر مدرسه و ناظم ها تشویت کردند و بهت جایزه دادند. دفترچه یادداشت، تراش و پاک کن...
ادامه مطلب
پارسال که روضه گرفته بودم گفتم بعدا یه آش میپزم برای بهزیسی. و تا الان زمانبرد. باز هم نمیخواستم الان بپزم اما مادر و زن دایی ملوک بخصوص زن دایی ملوک برنانه ریزی کردxa0 و واهرهاش(خاله ها) رو هم دعوت کرد...
ادامه مطلب
مامان جون گفت ستایش و نیایش اومدند شهرکرد شب زنگ زدم به زن دایی سهیلا و گفتم بچه ا فردا بیدار شدند بیان خونه ما و گفتم بابای عسل میاد دنبالشون. با گروه خلاق هماهنگ کردم که فردا برنامه مدرسه طبیعت رو ب...
ادامه مطلب
الهی قربونت برم تو نازگل خانم روز 3 آذر 91 دنیای ما رو روشن کردی و شادی ما رو میلیاردها برابر کردی. فدای تو بشمxa0 الهی تولد تو همزمان شد با 8 محرم. واسه همین من هر موقع که بتونم اون روز رو روضه, میگیرم و تا الان هم گرفتم. دو سال دیگ حلیم بار گذاشتم . نون پنیر و سبزی همیشه جز نذری هام بوده. امسال کاچی و نو ن پنیر و سبزی و کیک یزدی و شکلات و خرما و گردو و شربت دادم. خداوند از ما قبول کنه. و امام حسین و اولادش و یارانش همیشه ضامن و حافظ ما باشند. آمین...
ادامه مطلب
روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم xa0زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردمxa0 شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت. قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ ...
ادامه مطلب
روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم xa0زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردمxa0 شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت. قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ زدم و گفتنم...
ادامه مطلب
عزیزم ماشاله موهات خیلی بلند شده و از کمرت زده بیرون. اما دیگه خیلی اذیتی و برای حمام کردن و خشک کردنشون اذیت میشی. خلاصه بعد از چند هفته تصمصم گرفتم موهات رو کوتاه کنم . هر روز مامان جون زنگ میزنه و میپرسی موهای عسل رو کوتاه کردی یا نه. و این باعث میشد در تصمیمم مصمم تر بشم. xa0روز دو شنبه 4/11/95 ر...
ادامه مطلب
قربونت بشم اون روز با مامان جون و بابایی رفته بودیم برای اوردن لوستر و خرید رو تختی برای مامان جون . تو طبق هفته گذشته گفتی من میمونمو با ستایش و نیایش بازی میکنم. ما هم رفتیم بابایی گفت از این پارچه که طرح السا و انا داره برای عسلxa0 بخریمو یک متر خریدم. بخاطر اینکه دخترها نخوان بهت نگفتیم تا لحظه ب...
ادامه مطلب
سلام عزیزم کودک دوست داشتنی من، روزت مبارک. ناز نازی روزت مبارک دیروز بابایی برات فر چیپس که خیلی دوست داری برات خرید. و به درخواست من هم دو تا کتاب داستان برات اورد. یکی حسنی که حموم نمیرقت و سلیمان، بابا سلیمان. کوچولوی مامانی. دوست داریم . بوس بوسxa0...
ادامه مطلب