پارسال که روضه گرفته بودم گفتم بعدا یه آش میپزم برای بهزیسی. و تا الان زمانبرد. باز هم نمیخواستم الان بپزم اما مادر و زن دایی ملوک بخصوص زن دایی ملوک برنانه ریزی کرد و واهرهاش(خاله ها) رو هم دعوت کرد. میگفت چون دیروز بهشون نگفتیم و من خیلی دوست داشتم برای تولد بیان اما مادر وحتی عمه مهسا اینها مخالف بودند. و میگفتند مجبور میشیم به همه بگیم . هرچند فردای اون روز مادر مجبور شد 4 رشته اضافه کنه و مه اون افراد رو هم بعلاوه زن دایی شون بگن و بیان. من از صبح پایین بوردم. زن دایی ملوک روزه بود و خداییش خیلی خسته شد. بقیه رفته بودند جشن و ساعت 4 اومدند. آش آماده بود . سهم بهزیتی رو جدا کردیم بابایی و عمو رامین بردند و بقیهاش رو هم تقسیم کردیم. ماشااله خیلی زیاد بود 9 رشته. نمیدونم چرا اما یکی از خاله های بابا و یکی دیگه که نمیخوام باعث حساسیت تو در اینده هم بشه همیشه انرژی منفی به من وتو میدن و دقیقا کاری میکنند که ناراحت بشم. اون روز خیلی خسته شدم و خیلی بهم بد گذشت. گویا به تو هم بد گذشت چون نتونستی تو یه روز تعطیلی با مامان و بابا بازی کنی. فقط تنها دلخوشیم این بود بلاخره نذرم رو ادا کردم. خداوندا تو قبول کن. امین
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: پنجشنبه 13 تير 1398 ساعت: 23:34