کودک دوست داشتنی من

متن مرتبط با «دختر و پسر» در سایت کودک دوست داشتنی من نوشته شده است

کلاس دوم سال 1399-1400 خانم مبینی

  • نیلوبلاگ

    دختر قشنگم دختر نازم کلاس دوم اومد و رفت و متاسفانه مدرسه نرفتی .فقط روزی که اعلام کردند برای آشنایی با معلم نیم ساعت بروید با یه شاخه گل پیش خانم معلمتون رفتی و در حد آشنایی بود .البته اعلم میکردند و اسامی تون رو 5 نفر 5 نفر اعلام مکیردند که بروید اما میترسیدیم و ما نذاشتیم تو برییه بار هم یک ساعت یا 45 دقیقه سال 1400 رفتی که چقدر بهت خوش گذشت چقدر خاطره ساز شد برایتاز شوخی های خانم مبینی تعریف میکردی و میگفنی خانمم خیلی شوخی میکرد.خانم  مبینی بعدش بهم گفت راتا خیلی ساکت بود و با کاپشن نشس...

    ادامه مطلب
  • روز معلم سال 1400 - خانم مبینی معلم دوم دبستان

  • نیلوبلاگ

    عزیز دلم برای روز معلم همه کلاس پول روی هم گذاشتند و من مسیولیت خرید کارت هدیه و گل رو بعهده گرفتم.روز قبلش با تو و بابایی رفتیم و گل قشنگی و تقریبا بزرگ با قیمت مناسب خریدیم و کارت هدیه گرفتیم تو هم نقاشی زیبایی برای ایشون کشیدی خلاصه بعداز ظهر با مامان دوقلوها و بچه هاشون و فاطمه رحمتی مارال و خواهرش و مهدیه و مامانش و دیگه یادم نمیادرفتیم و روز معلم رو بهشون تبریک گفتیم فاطمه هم یه متن خوند و شما بچه ها با خانم معلم دور حیاط مدرسه دویدید  و هوپ بازی کردید دل نمیکندید که بریم خونه اما بخا...

    ادامه مطلب
  • ثبت نام و شروع اولین جلسه زبان در 11 خرداد 1400

  • نیلوبلاگ

    عشق مامان اسمت رو نوشتم زبان دیپلمات اصفهان و به صورت مجازی با 7 دانش اموز دیگه که هم سن و سال خودت هستند در یک کلاس ان شااله زبان انگلیسی اموزش ببینی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تعطیل مدارس در اول اسفند سال 98 به دلیل ویروس کرونا

  • نیلوبلاگ

    سلام گل دخترم زندگیم اینقدر دیر به دیر میام اینجا که یادم میره چی باید بنویسم یه روزباور نمیکردیم که باید از مدرسه نروید دو سه روز آخر بود که اعلام کردند یه ویروس از چین امده که بسیار خطرناکه و از طریق آلوده شدن دست و انتقال آن به چشم و دهان و بینی و یا از طریق استشمام هوای آلوده وارد بدن میشود و ریه و.... رو درگیر میکند روز آخری که رفتی مدرسه 30 بهمن بودو از یک فروردین مدارس رو تعطیل کردند اول گفتند یک هفته بعد شد تا عید و بعد ادامه پیدا کرد...

    ادامه مطلب
  • یکشنیه 24 آذر دادن یادگاری به بچه بخاطر نوشتن اسم راتا

  • نیلوبلاگ

    قربونت بشم راتا خانم تا قبل از این همش عادت داشتی عسل مینوشتی از وقتی رفتی مدرسه راتا مینویسی و عسل دیگه نمینویسی. میگی مامان اصلا انگار یادم نیست که عسل هم اسمم هست بیشتر به راتا عادت دارمتوی کلاس هم...

    ادامه مطلب
  • چه اشتباهی کردم اومدم اینجا

  • نیلوبلاگ

    آذر ماه رفته بودیم خونه مامان جون اینا فکر کنم 14 آذر بود هوا هم سرد بود شب مامان جون پتو گذاشت روت هیمیزدی زیرش. عادت نداری چیزی روت باشه از بچگی همین طور بودیمامان جون هم بیخیال نمیشد یه دفعه نشستی و گفتی چه اشتباهی کردم اومدم اینجا...

    ادامه مطلب
  • شنبه 28 در انتخاب تو برای مجری روز 1 بهمن

  • نیلوبلاگ

    دختر عزیزم به قول خانمت شاگرد اول کلاسی و چندین بار مدیر مدرسه و ناظم ها تشویت کردند و بهت جایزه دادند. دفترچه یادداشت، تراش و پاک کن...

    ادامه مطلب
  • گرفتن دومین مدال طلا 22/06/98 جمعه

  • نیلوبلاگ

    سلام زندگی به قول خودتxa0گل گل گل هستی پیش همه تک هستیگل گل گل هستی پیش همه ناز هستیفدای تو بشم الهیxa0xa0...

    ادامه مطلب
  • رفتن به قفس خرگوش 98/06/20

  • نیلوبلاگ

    20/06/98xa0 با گروه خودمون گروه کودکان شاد رفته بودیم مدرسه طبیعت کاوشگر، برای اولین بار رفتی تو قفس خرگوش و بهشون دست زدی...

    ادامه مطلب
  • شروع مرحله جدید زندگیت - 31 شهریور 98

  • نیلوبلاگ

    روز یکشنبهxa031 شهریور سال 98 شروع مرحله جدیدی از زندگی تو همه کس من هست.xa0...

    ادامه مطلب
  • جشن تولد 7 سالگی سال 98

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام ناناز خانم خوشگل خانم تمیز خانم زندگی خانم نازو خانم همه کس مامان عشق مامان زندگی خانمxa0تولد تولد تولدت مبارکxa0مبارک مبارک تولدت مبارک الهی 120 ساله بشی عزیزم...

    ادامه مطلب
  • بعضی از تاریخ هایی 97 که یادم مونده چیکارهایی کردی

  • نیلوبلاگ

    اولین دندان پیشین پایین سمت چپ روز 15/10/97 زمانی که داشتی توی مهد کودک نون قاضی میخوردی کنده شده و خوردیش. دومین دندان پیشین پایینی سمت راست شب 19/10/97 زمانی که داشتی با بابا بازی میکردی و دست بابا ...

    ادامه مطلب
  • فروردین سال 1398

  • نیلوبلاگ

    فروردین, امسال مسافرت نرفتیم و تعطیلات خونه مامان جون بودیم که خدا رو شکر به هممون خوش گذشت. از روز 2 فرورین عمو بزرگم بیمار شد وبستری شد. روز 4 رفتیم دیدنش بیمارستان و برگشتنی مرغ مورد علاقه تو( مرغ س...

    ادامه مطلب
  • ژیمناستیک سال 98 و گرفتن اولین مدال طلا در تاریخ 15/06/98

  • نیلوبلاگ

    عزیز دلم پارسال دو ماه بردمت کلاس باله پیش خانم ملکپور وقتی پاییز شد و گفتند کلاس ها دیگه باشگاه انقلاب تشکیل نمیشه و باشگاه پارس (توی زیر زمین) تشکیل میشه بخاطر نبودن هواکش و نور مناسب خیلی تمایل به ...

    ادامه مطلب
  • خرید وسایل تزیینی تولدت و تولد در دهکده توریستی 1/09/97

  • نیلوبلاگ

    xa0قربون قربونا عزیز دل مامان از ماه تیر منتظر تولدت هستی رفتی و کلی خودت با تکه های کوچیک کاغذ، کارت دعوت درست کردی. و روی آنها برچسب قلب زدی. واسه مه درست کردی. کلی عکس از اینترنت گرفتی تم تولدت رو تو...

    ادامه مطلب
  • آمدن مامان و بابا به مهد کودک موقع تولدت 3/09/97

  • نیلوبلاگ

    راس ساعت 10:15 شکلات های خوشمزه ایی که دوست داری از فروشگاه منصف خریدیم اومدیم مهد کودک. چقدر خوشحال شدی. برات سوپرایز بزرگی بود با ذوق اومدی تو ماشین پیش بابا. و شکلات ها روکه داده بودم خاله فاطمه گویا خودت تعارف بچه ها کردی . فقط از این دلگیر بودی که چرا با اینکه تعداد شکلات ها زیاد بود اما گفتند فقط یکی بردارید. میتونستیم حتی نفری 3 تا هم برداریم....

    ادامه مطلب
  • گرفتن تولد 3/9/97 خونه باباجون پایینی

  • نیلوبلاگ

    مادر قرار بود یه آش برای رفتنت به پیش دبستانی بپزد و تا الان طول کشید قرار شد روز شنبه 3/9/97 مصادف با تولدت و شبش هم میلاد حضرت رسول(ص) و امام جعفر صادق (ع) بود بپزد. بعد از اداره با هم رفتیم پایین و...

    ادامه مطلب
  • پختن آش روز تعطیلی یکشنبه 4/9/97

  • نیلوبلاگ

    پارسال که روضه گرفته بودم گفتم بعدا یه آش میپزم برای بهزیسی. و تا الان زمانبرد. باز هم نمیخواستم الان بپزم اما مادر و زن دایی ملوک بخصوص زن دایی ملوک برنانه ریزی کردxa0 و واهرهاش(خاله ها) رو هم دعوت کرد...

    ادامه مطلب
  • رفتن به مدرسه طبیعت روز جمعه 9/9/97

  • نیلوبلاگ

    مامان جون گفت ستایش و نیایش اومدند شهرکرد شب زنگ زدم به زن دایی سهیلا و گفتم بچه ا فردا بیدار شدند بیان خونه ما و گفتم بابای عسل میاد دنبالشون. با گروه خلاق هماهنگ کردم که فردا برنامه مدرسه طبیعت رو ب...

    ادامه مطلب
  • عروسی سحر امیر نظری5/6/97

  • نیلوبلاگ

    قربونت بشم. چند روزه نمیدونم چرا اینقدر غر غرو شدی. دیشب بعد از برگشتن از عروسی, دختر امیر, نظری,، خودت میگی مامان نمیدونم چرا اینطوری شده غذا خوردنم خوب شده حالا غر غرو شدم. خخخخخخ دیشب آخرهای عروسی با ...

    ادامه مطلب