سه شنبه سر کلاس قران همش چشمت رو می خاروندی و ورم کرده بود. شب بردیمت کلینیک. گفت ویروس. و آموکسی کلاو هم برات نوشت. پماد و قطره رو که اصلا نذاشتی برات استفاده کنم. و چشمات رو با سرگل چایی میشوستم. البته اون هم با کلی التماس. از همه چیز میترسی. حتی از پماد که بریزی توی چشم. روز چارشنبه نرفتم سر کار و پیشت بودم. اما پنج شنبه رفتم و بابایی پیشت موندو ساعت 12:30 نوبت دکتر داشتی . اما وقتی به بابا زنگ زدمو گفت تبت بالاست. بعد از جلسه حدود ساعت 10:30 پاس گرفتم و اومدم خونه. بابایی رفت و دفترچه رو برد پیش دکتر که دیروز برات نوبت گرفته بودیم. بعد ساعت 13 اومد دنبالمون و رفتیم پیش دکتر. دکتر گفت تبش 39 است. و حتما باید بستری بشه. من رو متقاعد کرد. رفتیم خونه مادر اینا. بابایی دوباره برگشت و رفت پیش دکتر و اون م متقاعد شد که بستریت کنیم. خلاصه ساعت 3:30 بیمارستان بودیم. دو شب اونجا بودیم. خیلی اذیت شدی. خدا نسیب هیچ کس و بخصوص هیچ بچه ایی نکنه. خیلی بد رگ دستت رو گرفتند و کلی ازت خون رفت . بعد هم که رفت و سرم زدی. سرم نشتی داشت. و گفت دوباره باید رگش رو بگیریم. با پرستار بحثم شد. و گفتم یکی دیگه باید رگ دخترم رو بگیه. سرپرستار اومد. و خودش با سعی و خطا و بعد از سوراخ کردن مچ دست و بالای دست راستت. در اخر بالای دست چپت و اون هم با سعی و خطا ، برات رگ گرفت. الهی من بمیرم. از درد ضعف کرده بودی. برای همین نمیخواستیم بستریت کنیم. چون میدونستیم حالا هی ازت رگ میگیرند و خون میگیرند. الهی بمیرم. بی صدا گریه میکردی و با التماس نگاه میکردی که از اونجا بریم. خیلی لحظات بدی رو هر سه گذرونیدم. تا شب دپرس و اراحت بودی. فرداش تا عصر هم التماس میکردی بریم. بعدش با هم تختی کناریت درسا خانم آشنا شدی و من با دو تاتون بازی کردم. کلی باربی و کتاب داستان و دفتر نقاشی برده بودیم. بهت قول دادم اگه تحمل کنی و داروهات رو بخوری. فرداش میریم خونه. خدا رو شکر تبت پایین اومده بود. فقط آنتی بیوتیک میگرفتی. اون هم ضد ویروس انفلوآنزا. خوراکی بود. و خیلی تلخ. به زور بهت میدادند. شنبه دیگه با ابمیوه و قند قاطیش کردم و از ترس پرستارها خوردی. خدا رو شکر مرخص شدی. و سه روز دیگه فقط باید آنتی بیوتیک میگرفتی که دوره درمان کامل میشد. اون هم با بدبختی بهت دادیم. خدا رو شکر تموم شد. خدایا خواهش میکنم تو رو بحق انسان های شریف قسم میدم. هیچ بچه ایی و دختر من مریض نشند. تو خودت حفظشون کن. از شر همه بدی ها حفظشون کن. آمین آمین امین آمین
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 12:27 توسط |
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:39