ماموریت شیراز 19/02/96

خرید بک لینک

هفته گذشته روز سه شنبه 19/2/96رفتیم شیراز. من مامویت داشتم. عمو علی و خاله ساهره هم باهامون اومدند. سه شنبه 19/02/96 حرکت کردیم برای جمع کردن ساک و وسایل کمکم کردی. برای اینکه حمام هم بکنی غر نزدی و حمام کردی. خیلی سریع آماده شدی. فقط وقتی توی ماشین متوجه شدی که نمیخواهیم با ماشین خودمون بریم و میخواهیم با ماشین عم علی اینها بریم شروع کردی ب غر زدنو گریه کردن که باید با ماشین خودمون بریم و من دوست ندارم با ماشین اونها بریم هر چه توضیح دادیم که میخواهیم ماشینمون خراب نشه میخواهیم ماشین استراحت کنه فایده نداشت و کلی هم با من دعوا کردی در اخر باز هم توضیح دادیم که داداش محمدرضا میخوا ماشین رو تو این فرصت ببره و خش گیری کنه. اما دست بردار نبودی. ولی بعد از کلی زمان و غر و گریه نمیدونم چی شد که پذیرفتی.

خدا رو شکر به خوبی رفتیم. توی راه به اصرار خاله ساهره رفتیم آموزشی آباده تا برادر عم علی که سرباز بود رو ببینیم. 2 ساعت اونجا معطل شدیم. ساعت 2 رسیدیم زرقان. زرقان در چند کیلومتری شیراز بود. خلاصه یه مهمانسرای خوب و تمیز و بزرگ بهمون دادند. که تو بخاطر روتختی صورتی یه اتاق دونفره رو برای خودمون انتخاب کردی. و بابایی هر چه اصرار کرد تو اتاق سه تخته بریم قبول نکردی. بابا مجبور شد روی زمین بخوابه. فرداش ماشین اومد دنبالم و من رفتم شیراز اداره. بعد از ظهر حدود ساعت 3:30 رومدم پیش شما. که تو رستوران بودید. من هم براتون چهارپرس غذا اورده بودم اما دیگه ناهارتونرو خورده بودید و من هم با شما خوردم. صبح با بابایی کلی خرید کرده بودید انگشتر،کلاه،پیراهن، دمپایی، ساعت و همه طرح السا و آنا بودند. بعد رفتیم باغ ارم . و بعد باغ عفیف آباد. و بعد هم خیابان گردی. و شب حدودا ساعت 11 بود که زرقان بودیم. شام همون 4 پرس رو خوردیم. فردا صبح بعد از یه خواب درست و حسابی. و خوردن صبحانه (بابایی رفت و نون سنگگ و کره و دو نوع پنیر خرید خومون هم هندونه و خیار و گوجه و مربا داشتیم) که به پیشنهاد تو توی حیاط زیر درخت ها بود خوردیم. ناهار هم همونجا دمپختی که از خونه پخته بودم و اوردم رو خوردیم. عمو علی رفت بالای دیوار و توت سیاه برامون چید. بیدرنگ با هم بازی کردیم. با اسب بادی که دیروز خریده بودی بازی کردی. هوا که خنک که شد. رفتیم شیراز حافظیه . بعد هم پاساژ و زیارت امامزاده شاه چراغ. دیشب همش میگفتی کی میریم مشچد چهلچراغ. (یه رستوران سنتی تازگی ها به این اسم باز شده که دو باری رفتیم) قربون حرف زدنت برم. بعد هم رفتیم توی شهر دور زدیم و توی معالی آباد شام خوردیم. تو میگو سفارش دادی اما یک دونه اش رو هم نخوردی. اونجا با یه دختره دوست شدی و با هم بادکنک بازی کردید. بعد م رفتیم حافظیه و بام شیراز. کلی بهمون اونجا خوش گذشت. خاله ساهره سرما خورد. و همین ناراحنمون کرد. صبح هم جمع کردیم و راه افتادیم. رفتیم تخت جمشید ناهار رو مرودشت خوردیم. هوا خیلی گرم بود و اذیت شدیم. غذا نخوردن تو توی مسافرت ها ، سفر رو به کام منو بابایی تلخ میکنه. جوجه کباب درست کردیم. نزدیک های شهررضا خوابت برد. حتی شام که خونه مامان جون اینها بودیم هم بیدار نشدی. دم خونه عمه نارنج اینها بیدار شدی و تا دیدیش براش دست تکون دادی. وقتی رسیدیم ساعت 12:30 شب بود اما به درخواست تو رفتیم خونه باباجون اینها . دلت براشون تنگ شده بود. اونجا لباس های جدیدت رو پوشیدی و به باباجون اولش گفتی دیگه نمخواد برام شلوار السا بخری. ولی بعد پشیمون شدی و بعد گفتی البته اینها کهنه میشند. اگه تو بخری باز هم یکی دیگه دارم.

خدا رو شکر سالم رفتیم و برگشتیم. این هم از ماموریت شیراز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:11 توسط |
کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 17:39

صفحه بندی