رفتن به یزد و کویر

خرید بک لینک

چهارشنبه 17/08/96 با بابایی و دو تا مامان جون ها رفتیم یزد به عمه مهتاب سر بزنیم. خدا رو شکر سفر خوبی بود. بخصوص کویر. خیلی بهمون خوش گذشت. پنج شنبه صبح رفتیم توی شهر و یه گشتی زدیم اما هه جا بخاطر چهلم امام حسین بسته بود. بعد اومدیم خونه و ناهار خودیم. مامان جون ها رفتیند امام زاده و ما هم ساعت 6 رفتیم پیششون و زیارت کردیم. و بعد رفتیم دنبال عمه مهتاب. بین راه رسیدن به محل عمه، اسباب بازی خریده بودی . ماهیگیری بود. و باید با قلاب ماهی ها رو که در حال حرکت بودند میگرفتیم.

خیلی طول کشید تا دانشگاه و بیمارستان رو پیدا کردیم. عمه واقعا بد ادرس میداد. بابا هم هی حرص میخورد. خخخخخ

بعد از اومدن عمه مهتاب رفتیم رفتیم یه چند تا محل که عمه گفته بود. فروشگاه فکر نو رفتیم. عمه تو یکی از فروشگا ها واسه تو یه شلوار تو خونه ایی خرید. برای عمه مهسا و عمه فریده هم بلوز مهمونی خرید. بنده خدا همش سر کاره. حالا هی به فکر بقیه بود. دریغ از اینکه بقیه به فکرش میبودند.

فردای اون روز یعنی جمعه باز عمه رفت سر کار. و ما هم بعد از خوردن حلیم در محوطه مهمانسرا و گرفتن عکس. رفتیم کویر. خیلی بهمون خوش گذشت.

وقتی بهت گفتم کفشت رو در بیار . ازم پرسیدی یعنی میتون بدون کفش رو ماسه ها راه برم. مامان طوری نیست . و من هم گفتم نه عزیزم میتونی راه بری و حتی دراز بکشی. فقط سرت رو روی ماسه ها نذار.

تو هم کلی ذوق کردی و تمام مدت با هم میخندیدیم و راه میرفتیم. مادر کفش هایش رو هر کاری کاری در نیورد. مامان جون و بابا و من اما در اوردیم . عمه ظهر اومد مهمانسرا. بعد از ظهر رفتیم پاساژ ستاره. اونجا یه بال فرشته خریدم برات. یه کیف السا انا و گل سر و گیره مو. خلاصه تو هم خرید کردی. مامان جون جدیدا میترسه از پله برقی بالا و پایین بره. و همین امر باعث شد. کلی بخندیم. توی پلیه که بالا میرفتیم مامان جون رو صدا میکردی و براش دست تکون میدادی. بعد رفتیم شهر بازی بالای پاساژ . اونجا قطار سوار شدی. و یه دور ماشین با من و یه دور ماشین با عمه.

اگه میذاشتیم میخواستی باز هم اونجا بومونیم. یه یک ساعتی اونجا بودیم و ادر و مامان ون منتظر بودند. وقتی ادم دسته جمعی جایی میره باید به فکر همه باشه. واسه اینکه بیشتر منتظرشون نذاریم رفتیم. البته بازی به در بخور دیگه ایی هم که بخواهی نبود. انگار فقط میخواستی تو اون محیط باشی.

شب هم رفتیم خانه عروسک ها. اونجام کلی بازی کردی. بازی های اینجا رو بیشتر دوست داشتی. البته از نظر خودت کم بود و دوست داشتی بیشتر میموندیم. که بخاطر بقیه که تو ماشین منتظر بودن مجبور شدیم زود بریم.

بعد هم رفتیم کاریزما و روی پشت بامش چای خوردی. اونجا به زور موندی چون هم میزی که انتخاب کردی نرفته بودیم آخه بابا متوجه نشده بود. و تا خواستیم بریم میزی که تو گفته بودی یکی جامون نشست. جایی که تو انتخاب کرده بودی فرشش بهتر بود. اما این تختی که ما نشسته بودیم که فرش به قول تو نازک و زبر داشت. تو روی صندلی نشستی. و یه پتو مسافرتی که بهمون داده بودند رو دورت گرفتم. اخه خیلی سر بود.

بعد هم توی کوچه ها راه رفتیم.

شنبه صبح هم رفتیم امیر چقماق. اونجا برات کفش پلاستیکی برای شنا خریدم. خودت انتخاب کرده بودی و میخواستی.

روی فرشی خریدیم و ...

مامان جون دیروزش برات جوراب خریده بود. مادر هم برات عروسک محلی خرید کلی طول کشید تا انتخاب کردی. اما خدایی یه عروسک زیبا انتخاب کردی.

قربونت برم. شب هم رفتیم خونه عمو امید علی. برای دیدن محمدرضا و عمو که از کربلا اومده بودند. یه دو ساعت هم اونجا بودیم. بعد برگشتیم و اومدیم خونه. فردا صبحش به بابا گفتم نبردت مهد. بذاره استراحت کنی.

کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 199 تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 19:54

صفحه بندی