عزیزم سلام پارسال کلاس قرآن میبردمت با خانم طاهری عزیز. خیلی دوست داشتی . البته ساعتش بد بود و زمانی که خسته بودی باید میرفتیم. من اداره میموندم بابایی تو رو می اورد و لباس هات رو اکثر وقتا تو ماشین میپوشوندم میبردمت کلاس تا ساعت 4. توی مسیر با دوستات بخصوص نادیا همراه میشدی و مسابقه دو میدادی. گاهی هم مسابقه پیدا کردن برگ های خشک درختا روی زمین و خرد کردن آنها. و گوش دادن به صدای خش خش برگها. همیشه نزدیک نظام مهندسی که میرسیدیم میرفتید بالا و باید منو مامان نادیا بغلتون میکردیم و بعد از بوسیدنتون میذاشتیمتون پایین. خیلی وقتها هم کنار دیوار اداره ما مینشستید و ما باید ازتون عکس میگرفتیم. اینها رو تو انجام میدادی و مثل یه عادت برای نادیا م شده بوذ. و هر دو ذوق میکردید. برگشتنی خوشحال بودی. توی کلاس هم خوشحال بودی . اما برای رفتن واثعا اذیت میکردی. لباس نمیپوشیدی موهات رو مرتب نمیکردی. البته گاهی هم خیلی تیپ میزدی. روز های یک شنبه و سه شنبه خودم باهات بودم. یک ترم هم که پنج شنبه ها ساعت 9:30 بود مرخصی یگرفتم و میاومدم پیشت. یه ترم م که کلا پنج شنبه ها رو غایب کردی. یه ترم دیگه ام پ شنیه ها ساعت 12:30 بود و من فقط نیم ساعت زودتر میاومدم و مرخصی میگرفتم و پیشت بود.
خلاصه یک سال به این صورت رفتی کلاس. امسال ساعت کلاسها با کلاس imath یکی شده بود و کلاسها رو نتونستم جابجا کنم. واسه همین با بچه هایخودون نشد بری کلاس. بعد از دو ما پیگیری خلاصه یه کلاس گذاشتند که روزهای فرد بود و ساعتش م خیلی خوب بود و به تومیخورد. ساعت 4 بود. دو جلسه هم رفتیم مربی جدید اومده بود که خانم خوبی بود البته خانم طاهری بهتر بود. خلاصه توی کلاس هم خیل خوشحال بودی. اما باز هم برای رفتن مکافات داشتیم. ترسیدم بخاطر این اذیت شدن ها از قرآن زده بشی برای همین با مشورت خودت تصمصم گرفتیم فعلا این کلاس رو نریم.
رفتیم برای سفال اسمت رو بنویسم که از اموزشگاه خوشم نیومد. صبح ها که خودم نیستم اگه بودم دوست داشتم کانون فکری کودکان بنویسمت اونجا خوب بود.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:13 توسط |
کودک دوست داشتنی من ...
ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال میکنید
برچسب: کلاس,قرآن, نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48