29/5/96غذا مون سوخت

خرید بک لینک

دیروز بردم کلاس (یه کلاس است که روی حافظه و هوش هیجانی بچه ها کا رمیکنه و چند نفری جمع شدیم و از یه مربی خوب خواستیم تا این کلاس را براتون برگزار کنند) ساعت 5:30 خونه بودیم خیلی خوابم می اومد. برات میوه پوست گرفتم و تلویزیون رو روشن کردم به خواسته خودت.

خواستم یه چرتی بزنم که باباجون بهم زنگ زد که بریم پایین و ببینمشون. کمرش درد میکرد که بیاد بالا. رفتیم پایین. تو هم برعکس همیشه که برای پایین رفتن غر میزدی به عشق باباجونو مامان جون سریع اماده شدی. تا ساعت 7:30 پایین بودیم. بعد که اومدیم بالا برات غذا گرم کردم هر چند نه اونموقع میوه ات رو خوردی و نه حالا غذا خوردی. بعد ماهیچه گذاشتم که بپزه. زیرش هم زیاد بود. میخواستم یخش باز بشه و بعد بقیه کارهاش رو انجام بدم. ساعت 8 بود که از خواب و خستگی چشمام باز نمیشدند. بهت گفتم میخوابم 10 دقیقه دیگه بیدارم بکن. نمیدونم چرا ساعت موبایلم رو تنظیم نکردم؟

خلاصه من خوابیدم و یک بار صدام کردی وگفتی مامان انگار یکی داره ذرت کباب میکنه بوی کباب میداد. من هم حرفت رو تایید کردم و دوباره خوابیدم. ساعت 9:20 بیدارم کردی و گفتی مامان دود تو خونه اومده. از خواب پریدم . تازه یادم اومده که گوشت گذاشته بودم. وای خدای من. اتاق پذیرایی و آشپزخونه رو دود برداشته بود. بهت گفتم از اتاق بیرون نیا . و سریع پریدم تو اشپزخونه و گاز رو خاموش کردم و در ها رو باز کردم و به بابایی زنگ زدم. بابا گفت برید رو پشت بام . من هم یه روسری دادم بهت تا جلوی بینی ت بگیری و رفتیم بالا. خلاصه شب رو بالای پشت بام بودیم . بابا هم اومدو تخم مرغ نیرو کرد و اورد مونجا خوردم هرچند باز هم تو نخوردی. میوه و تخمه و گردوی تازه م اورد. ولی ت چیزی نخوردی . با هم نقاشی کشیدیم و ماز بازی کردیم. چیزی جالبی که خیلی دلم میخواست برات بنویسم این بود که وقتی بهت گفتم چرا بیدارم نکردی مگه من نگفتم ده دقیقه دیگه بیدارم کن. تو گفتی آخه مامان من نمیدونم ده دقیقه چقدر میشه و کی باید بیدارت میکردم. قربونت بشم. که اینقدر خوشگا حرف میزنی. و وقتی بهت گفتم این ماجرا را برای کسی بجز بابا تعریف نکنی. گفتی خودم میدونم تو دیگه بهم نگو.

قربونت بشم عاقل مامان. خلاصه مامانی بوی خیل بدی خونه رو گرفته. انگار تو خونه کله پاچه درست کرده باشند. خونه زندگیمون داغون شده. تنها دلخوشیم بعد از بودن ما کنار همدیگه اینه که قراره پذیرایی رو کاغذ دیواری کنیم.

دیشب با اینکه برق پشت بام هم اتصالی داشت و بعد از دو بار تعویض لامپ توسط بابایی سوخت اما بهمون خوش گذشت. خیلی وقتا میشه مشکات و اتفاقات رو هر چند کوچیک و بزرگ رو فراموش کرد و خاطره خوش و زیبایی با عزیزات درست کرد. ما هم به واسته سوختن غذامون. شب رو روی پشت بام و با هم به خوشی گذروندیم. خدایا شکرت. بخاطر همه چیز. هرچند آخر شب از دست بابایی ناراحت شده بودی. من زودتر خوابیدم . جیش و مسواک و زینکت مسئولیتش با بابایی افتاد. اما مثل اینکه چون خوابت می اومد هی بهوه میگرفتی و غر میزدی و دست آخر هم که انگار الکی از دست بابا ناراحت شده بودی.

قربونت بشم. خیلی نسبت به بابا حساس هستی.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:2 توسط |
کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: سوخت, نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

صفحه بندی